خسته از باران تمنا...

خرید بک لینک
سلام همدم عزیزم خوبی ؟اینجا اوضاع خوبه ... با دانیال رفتیم مشهد ... باورت میشه ؟خیلی خوش گذشت ... تو اوج این بیکاری و بی پولی مثل معجزه قسمتمون شد ... معیشتی دانیال و اون ماه خیلی دیر ریختن یک تومان بود اضافه موند برای این ماه خود هتل و غذا هم حوزه پول داده بوده ما خیلی جزیی ی پولی دادیم ... پول قطار هم بابای دانیال داد ..... خیلیییی سفر خوبی بود خیلی به این مشهد احتیاج داشتم ... واقعا انگار دلم میخواست ی بغل سیر از حرم امام رضا بگیرم ...خلاصه خوش گذشت دیگه ...الان میپرسی چرا دوباره اومدم اینجا اگه حالم خوبه ....؟ هیچی ... دلم میخواست بیام اینجا از دوست داشتن حرف بزنم ... از دوست داشته شدن ... از این حس و حال و هوایی که تو قلب آدم هایی که دوست داشته شدن میگذره بدونم ...یه گروه داریم مامانهای باردار که باهم ورزش میکردیم و الان هنوزم باهمیم ... امروز داشتن میگفتن خیلی کم شده محبت هاشون ، رابطه هاشون و احساساتشون سرد شده و .......ازشون پرسیدم از کی اینجور شدین گفتن بعد بچه .... خب تا حدی طبیعیه میدونم دیگه ولی ته دلم ی صدای پوز خند اومد که خاک تو سرت تو از اول همینجور بودی خسته از باران تمنا......

ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 70 تاريخ: چهارشنبه 18 بهمن 1402 ساعت: 13:45

دلم یه آغوش پر از محبت واقعی میخواد که تا بغلم میکنه تموم دوست داشتنش و با ذره ذره وجودم احساس کنم ... فرقی هم نداره بابام باشه ، مامانم باشه ، دانیال باشه ، خواهرم باشه دوستم باشه ....

البته هیچکدوم اینهایی که گفتم تاحالا تو بغلشون چنین چیزی و حس نکردم

خسته از باران تمنا......

ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 68 تاريخ: چهارشنبه 18 بهمن 1402 ساعت: 13:45

سلام همدم ...من خوبم ... با گریه خوبم ... با بغض خوبم ... یعنی همیشه همین بوده دیگه مگه نه ؟دانیال چند روزه باهام حرف نمیزنه ... ساکته ... تو خودشه ... محل نمیذاره ازش هم پرسیدم گفت وایی چیه چیزیم نیست میخوایی دوباره دعوامون بشه ؟تو دلم گفتم نه ... نه بخاطر اینکه دوستش دارم وایی ناراحت میشم ها نههههه ... بخاطر اینکه دوباره نمیخوام اون غرور مزخرفی که هیچی ازش نمونده همون هیچی نموندنه ازش برام تکرار بشه ...!حالم عجیب بده ... همدم من واقعا دلم یه بغل واقعی میخواد ... بغل های مامانم بغل های بابام بغل های دانیال هیچکدوم واقعی نیستن ... یکی که اینقدرررررر واقعی باشه من بتونم هرچییییی دلم میخواد گریه کنم و اون بغل آرومم کنه مثلا بعدش که از بغلش اومدم بیرون در حالیکه دارم دماغم و میکشم بالا ته ته ذهنم بگذره اخیش بازم آروم شدم یکم ... با اینکه هیچی خل نشده ولی بگم آروم شدم ....حالا که کسی نمیبینه منو خودم که خودم و میبینم ... لباس زرشکی پوشیدم با یه وست مشکی روش ی شال زرشکی ... لاک زرشکی ... آرایش شب خوشگل ... همه اینها رو کردم رفتم تو دستشویی جلوی آینه به خودم گفتم بیست پنج سالت داره میشه و همینه ... توی این بست پنج سال هیچکس دوستت نداشته ... هیچوقت آرامش نداشتی همیشه هم تنها بودی. ... بعد خندیدم زدم زیر گریه خودمو بغل کردم بلند بلند به خودم گفتم فاطمههههه مهربوووون بهت افتخار میکنممممم از اینکه اینقدر قوی ازت ممنونم ... فاطمههههه مهرررربون خیلییییییی دوستت دارم که توی این حال زار و داغون بازم ریحانه رو دوست داری براش مادری میکنی حواست هست سر بچه خالی نکنی ... بلند بلند گریه کردم و شونه هام و نوازش کردم و گفتم تو خیلییییییی دختر قوی هستی ... من مطمئنم روزی که تو از ته دل هم بخند خسته از باران تمنا......

ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: چهارشنبه 18 بهمن 1402 ساعت: 13:45

صفحه بندی